خوش زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش زبان . [ خوَش ْ / خُش ْ زَ ] (ص مرکب ) خوش تقریر. شیرین زبان . بلیغ. کسی که سخن او آشکار بود و درهم نبود. (ناظم الاطباء). ◄ آنکه نیش کلام ندارد. آنکه جز از روی مهربانی سخنی دیگر نگوید. خوشگو. خوش سخن . پسندیده گو : چون سخن گوید خوش سخن و خوشخوی و خوش زبان و خوش آواز باشد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). دلم مهربان گشت بر مهربانی کشی دلکشی خوش لبی خوش زبانی . فرخی . ماهرویی نشانده اندر پیش خوش زبان و موافق و دمساز. فرخی . مشک جعد و مشک خط و مشک ناف و مشکبوی خوش سماع و خوش سرود و خوش کنار و خوش زبان . منوچهری . اگرچه بود میزبان خوش زبان پزشکی نه خوب آید از میزبان . اسدی . بت خوش زبان چون سخن یاد کرد بت بی زبان را شه آزاد کرد. نظامی . دست من بشکسته بودی آن زمان چون زدم من بر سر آن خوش زبان . مولوی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی