خورشیدگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورشیدگون . [ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) خورشیدفام . خورشیدمانند. همانند خورشید. روشن و تابان . درخشان : بزرین عمود و بزرین کمر زمین کرده خورشیدگون سربسر. فردوسی . ◄ افروخته رخ از شادی : بدادش بسی پند و بشنید شاه چو خورشیدگون گشت و برشد بگاه . دقیقی . ◄ بینا : بچشمش چو اندرکشیدند خون شد آن دیده ٔ تیره خورشیدگون . فردوسی .