خوار گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوار گشتن . [ خوا / خا گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بی اعتبار گشتن . ناچیز گشتن . بحساب نیامدن . بی قدر گشتن . بی ارزش گشتن . (یادداشت بخط مؤلف ) : من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دائم شود خوار. رودکی . دریغا که دانش چنین خوار گشت ندانم کسی کش بدانش هوی ست . ناصرخسرو. مستهان و خوار گشتند از فتن ازوزیر شوم رای و شوم فن . مولوی . ◄ ذلیل شدن . بدبخت شدن . بیچاره شدن . (یادداشت بخط مؤلف ).