خواجگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواجگی . [ خوا / خا ج َ / ج ِ ] (حامص ) سیادت . آقائی . مولائی .شیخوخت . شیخوخیت . (یادداشت بخط مؤلف ) : قانع بنشین و هرچه داری بپسند خواجگی و بندگی بهم نتوان کرد. عنصری . خواجگی سخت بزرگ بودی در روزگار اکنون خواجگی طرد شده است و این ترتیب گذاشته است . (تاریخ بیهقی ). از گلوبنده خواجگی دور است . سنائی . چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل بس است بر شرف و خواجگی دلیل و گواش . سنائی . از خواجگی هر چیز فخر ترا کز کمال قدر. خاقانی . نوبت خواجگی زنم بهر هوای تو مگر نشکند از شکستگان قدر هوای چون تویی . خاقانی . آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست . خاقانی . من در ره بندگی کشم بار تو پایه ٔ خواجگی نگه دار. نظامی . شمع که او خواجگی نور یافت از کمر خدمت زنبور یافت . نظامی . سمن کز خواجگی بر گل زدی دوش غلام آن بناگوش از بن گوش . نظامی . گه کلهت خواجگی گل دهد گه کمرت بندگی دل دهد. نظامی . ای شرف نام نظامی بتو خواجگی اوست غلامی بتو. نظامی . سعدیا قدری ندارد طمطراق خواجگی چون گهر در سنگ زی، چون گنج در ویرانه باش . سعدی . قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ خواجگی خواهی سر ازخدمت متاب . سعدی . آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی بیگانه شد به هر چه رسد آشنای اوست . سعدی (بدایع). من غلام نظر آصف عهدم کاو را صورت خواجگی و سیرت درویشان است . حافظ. هوای خواجگیم بود بندگی تو کردم . حافظ. کسی مرد تمام است از تمامی کند با خواجگی کار غلامی . شبستری . ♦ خواجگی از سر گذاشتن ؛ کنایه از غرور و نخوت گذاشتن : یوسف مصر وجودیم از عزیزیها ولیک هر که با ما خواجگی از سر گذارد بنده ایم . صائب (از آنندراج ). ♦ خواجگی تنخواه کردن ؛ کنایه از عرض غرور و نخوت کردن . (از آنندراج ) : چو زر بقرض دهی خواجگی مکن تنخواه بقرض دار میاموز بدادائی را. اثر (از آنندراج ).