خواجگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواجگان . [ خوا / خا ج َ / ج ِ ](اِخ ) نام سلسله ٔ نقشبندیه . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ سلسله ٔ خواجگان ؛ سلسله ٔ نقشبندیه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نقشبندیه شود.
خواجگان . [ خوا / خا ج َ / ج ِ ] (اِ) ج ِ خواجه . (ناظم الاطباء). رجوع به خواجه شود : ای خواجگان دولت سلطان به هر نماز او را دعا کنید که او درخور دعاست . فرخی . یک روز برملا خواجگان علی و عبدالرزاق پسران خواجه احمد حسن را سخنی چند سرد گفت . (تاریخ بیهقی ). رعیتی مستظهر و خواجگانی متمول در عهد او بر مساکن مسکنت بنشستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). خواجگان در زمان معزولی همه شبلی و بایزید شوند. شیخ نجم الدین رازی .