خنده ناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنده ناک . [ خ َ دَ / دِ ] (ص مرکب ) متبسم . شاد. ضاحک . خرم . (یادداشت بخط مؤلف ) : دایم تازه روی و خنده ناک باش . (قابوسنامه ). بشکر و تحیت زبان برگشاد هزاران هزار آفرین کرد یاد. پس از سجده شد تازه وخنده ناک چنین گفت کای مردم مصر پاک . (یوسف و زلیخا). ترا سخن نه بدان داده اند تا تو زبان درافکنی بخرافات خنده ناک حجی . ناصرخسرو. خداوند حمی یوم غبی را بحکایتهای خنده ناک و بازیهای عجب و الحان طرب فزای دل خوش کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). خشم که حرارت را بفروزاند آن را نخست بشنوانیدن سخنهای خوب و غذاها و حکایتهای خنده ناک و بازیهای عجب و حاضر کردن دوستان و کسانی که با ایشان انس کند علاج کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). من چو لب لاله شده خنده ناک جامه بصد جای چو گل کرده چاک . نظامی . نمودند کین زعفران گونه چاک کند مرد را بی سبب خنده ناک . نظامی . چو بی زعفران گشته ای خنده ناک مخور زعفران تا نگردی هلاک . نظامی . خنده ناک ؛ ضاحک . (عرض نامه ٔ باباافضل کاشی ).