خم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خم . [ خ ِ ] (اِ) جراحت . چرک . ریم . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ زخم دردناک . (منتهی الارب ). ◄ خوی . طبیعت . ◄ مخاط. خلم . (ناظم الاطباء): خم چشم ؛ چرک چشم . (ناظم الاطباء). خیم چشم، قی ٔ چشم . (یادداشت بخط مؤلف ). مرمص . کیغ. قی . غمص . عفش . (از منتهی الارب ): غَبَص ؛ روان گردیدن خم چشم . قاذت العین ؛... بیرون انداخت چشم خاشاک و خم را. رَمَص ؛ خم چشم که در گوشه ٔ چشم گرد آید و خشک شود. (منتهی الارب ).
خم . [ خ َم م ] (ع مص ) روفتن . منه : خَم َّ البیت خَمّاً؛ روفت آن خانه را. پاک کردن . جاروب کردن . گردگیری کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ پاک کردن چاه . منه : خم البئر؛ پاک کرد چاه را. ◄ دوشیدن . منه : خم الناقة؛ دوشید ناقه را. ◄ حبس کرده شدن ماکیان در قفس (بصیغه ٔ مجهول ). منه : خم الدجاج . ◄ بریدن چیزی . منه : خم الشی ٔ. ◄ ثنا گفتن کسی را ثنای نیک . منه : خم فلاناً. ◄ لباس کسی را تعریف کردن و ثنا گفتن .منه : هو خم ثیاب فلان . ◄ سخت گریستن . منه : خم فلان . ◄ گنده شدن گوشت . منه : خم اللحم . ◄ متغیر شدن شیر از بدبویی خیک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خم اللبن . متعفن شدن شیر از تعفن جای . (یادداشت مؤلف ). ♦ امثال : هو السمن لایخم ، نظیر: او دریایی است که از این چیزها نجس نمیشود .
خم . [ خ ِم م ] (ع اِ) بستان خالی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).