خم زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خم زدن . [ خ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از گریختن . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع) : چون عشق بدست آمد تن کور کن و خوش زی چون عقل بپای آمد پی کور کن و خم زن . سنائی (از جهانگیری ). پشتم ز گونه گونه غمانت خمیده شد دردا که هیچگونه غمت خم نمی زند. سیدحسین غزنوی . آن دادگستری که ز تأثیر عدل او باز و عقاب خم زند از کبک و از غراب . سوزنی (از آنندراج ). وقت هزیمت چو خصم خم زد و از بیم جان گه ره و بیره برید گه که و گه در شکست . انوری . ◄ کنایه از خم کردن سر. (آنندراج ). ♦ خم زدن ترازو ؛ کنایه از میل کردن کفه ٔ ترازو بود بطرفی بسبب گرانی وی .(آنندراج ) : ترازو هیچ جانب خم نمی زد سر مویی کشیدن کم نمی زد. زلالی (از آنندراج ).