خم دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خم دادن . [ خ َ دَ ] (مص مرکب ) برگردانیدن . منحنی کردن . دولا کردن . کج کردن . تعویج . تعقیف . حنو. تحنیه . تحنیت . عطف . اماله . (یادداشت بخطمؤلف ) : فروبرد سر سرو را داد خم به نرگس گل سرخ را داد نم . فردوسی . گر ز خیمه سوی جنگ آمد و خم داد کمان دشمن او را چه به صحرا و چه در حصن حصین . فرخی . چون بصف آید کمان خویش دهد خم از دل شیران کینه کش بچکد خون . فرخی . چه شوی رنجه بخم دادن بالای دراز. فرخی . اندر رکوع خم ندهد پای و پشتشان لیکن به پیش میر بکردار چنبرند. ناصرخسرو. کدامین سرو را داد او بلندی که بازش خم نداد از دردمندی . نظامی . ◄ کنایه از رد کردن و دفع نمودن . (انجمن آرای ناصری ) : شاهی که چو کردند قران پیلک و دستش البته کمان خم ندهد حکم قران را. انوری .