خلیفتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلیفتی . [ خ َ ف َ ] (ص نسبی، اِ) نام حلوایی بوده است . (یادداشت بخط مؤلف ) : هر کسی را رطلی حلواء خلیفتی و گلاب پیش نهی . (اسرارالتوحید).
خلیفتی . [ خ َ ف َ ] (حامص ) جانشینی . قائمقامی . نائب منابی : مملکت خانیان صد بستاند بر در ماچین خلیفتی بنشاند مرز خراسان بمرز روم رساند لشکر چین از عراق درگذراند. فرخی . منشور هرون بولایت خوارزم بخلیفتی خداوندزاده امیر سعیدبن مسعود نسخت کردند. (تاریخ بیهقی ). پس من بخلیفتی ایشان این کار را پیش گرفتم . (تاریخ بیهقی ). اگر خداوند بیند نام ولایت ری و عراق بروی نهاده شود و بنده بخلیفتی وی برود. (تاریخ بیهقی ). یا داود: ترا خلیفتی دادم تا حکم کنی میان خلق براستی و از پی هوای نفس نروی . (قصص الانبیاء).