خلوت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلوت کردن . [ خ َل ْ وَک َ دَ ] (مص مرکب ) پرداختن جای از کسی : گفت ای شه خلوتی کن خانه را دور کن هم خویش و هم بیگانه را. مولوی . - خلوت کردن با کسی ؛ با او تنها شدن . ◄ عزلت گزیدن و اغیار بیرون کردن و به خیال خود مشغول شدن . (ناظم الاطباء). ◄ خالی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ هم بستر شدن . مجامعت کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). چون : شوهر با زن خود خلوت کرد.
مترادف و متضاد واژهدان
عزلتگزیدن، تنها نشستن بهخلوت نشستن، دور ازاغیار ماندن خالی کردن مجامعت کردن