خالی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)<BR>۱- تهی کردن.<BR>۲- خلوت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) ۱- تهی کردن. ۲- خلوت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خالی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تهی کردن . پرداختن از.تَخلیَه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : زیبا نهاد مجلس و خالی بکرده جای ساز شراب پیش نهاده رده رده . شاکری بخاری (از صحاح الفرس ). گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی . مولوی . کردیم بسی جام لبالب خالی تا بو که نهیم لب برآن لب حالی . سعدی (رباعیات ). ♦ تفنگ خالی کردن ؛ گلوله ٔ تفنگ را رها کردن . مقابل تفنگ پر کردن . ♦ دل خالی کردن ؛ درد دل گفتن . دل را از غم پرداختن . ۩ ترسانیدن . ♦ ظرف خالی کردن ؛ ظرف را تهی کردن . ◄ خلوت کردن : چون خوانها برداشتند و اعیان درگاه پراکندن گرفتند. سلطان خالی کرد و عبدوس را بخواند و دیر بداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٢). و اگر مهمی بودی یا نبودی بر من خالی کردی و گفتی دوش چه کردی و چه خوردی و چون خفتی . (تاریخ بیهقی ). با این دو تن خالی کردند و حالها بازگفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٤). بخت النصر (بخت نصر) گفت با دانیال من خوابی دیده ام که میخ زدم . دانیال گفت : مجلس خالی کن . (قصص الانبیا ص ١٨٤). خانه خالی کرد شاه و شد برون تا بپرسد از کنیزک او فسون . مولوی . گفت : حال خویش برگوی . گفت : ار ملک فرماید تا خالی کنند، فرمود تا مردمان برفتند. (تاریخ سیستان ). کدخدای خویش ناصرالدین کمال را بخواند و جا خالی کرد و گفت . (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان ). ◄ روان کردن شکم . ◄ ترک کردن . گذاشتن . ◄ برانداختن . برباد دادن . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
تهی کردن، تهی ساختن تخلیه کردن (متضاد: بارگیری کردن) خلوت کردن زدن، سرقت کردن، بهسرقت بردن شلیک کردن بیرون ریختن خانهتکانی کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
تخلیه کردن ترک کردن، رهسپار شدن شانه خالی کردن، حذر کردن، اجتناب کردن
تخلیه کردن، درآوردن، باقی نگذاشتن، سر کشیدن، عاری ازچیزی کردن، جارو کردن، تهی کردن، بیرون دادن درکردن، تیر درکردن ریختن، سیفون کردن خون گرفتن، خون ریختن منتقل کردن استخراج کردن، درآوردن تمام کردن اخ کردن