خضرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خضرت . [ خ ُ رَ ] (ع اِمص ) سبزی . (یادداشت مؤلف ) : سردار خضرذاتش خضر بهشت خضرت سالار روح بینش روح فرشته مخبر. خاقانی . بنضرت حال و خضرت وقت مغرور گشتن از فضیلت عقل و نهج رشد دور است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). گفت : در کودکی از بسطام بیرون آمدم، ماهتاب می تافت جهان آرمیده و خضرتی دیدم که هیجده هزار عالم در جنب آن خضرت ذره ای نمود. شوری در من افتاد و حالتی عظیم بر من غالب شد. (تذکرةالاولیای عطار). ◄ خضرت در اسب و شتر مایل به تیرگی و در انسان گندمگونی است . (یادداشت بخط مؤلف ) (آنندراج ).