خشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشته . [ خ َ ت َ / ت ِ ] (ص ) مفلس و بی برگ و نوا باشد. (صحاح الفرس ) (شرفنامه ٔ منیری ) (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج )(از ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ) : معذور کن ای شیخ که گستاخی کردم زیرا که غریبم من و مجروحم و خشته . ابوالعباس مروزی (از انجمن آرای ناصری ).
خشته . [ خ ُ ت َ / ت ِ ] (ص ) عاریت . امانت گرفته شده ازکس دیگر در لهجه ٔ قزوینی ها. (یادداشت بخط مؤلف ).