خشاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشاره . [ خ ُ / خ َ رَ ] (ص ) پیراسته . پاک کرده . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : به هر مومی که باشد اهتمامش نباشد حاجت زرع و خشاره . شمس فخری (از انجمن آرای ناصری ).
خشاره . [ خ ُ رَ ] (ع ص، اِ) آنچه بکار نیاید از هر چیزی، خَشار. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). رجوع به خَشار. شود. ◄ جو بی مغز، خُشار. رجوع به خُشارشود. ◄ خرمای بد. (یادداشت بخط مؤلف ).