خرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
و پرت (خِ تُ پِ) (اِمر.) (عا.) خرده ریز.<br>
فرهنگ فارسی معین
و پرت (خِ تُ پِ) (اِمر.) (عا.) خرده ریز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرت . [ خ ُ ] (ع اِ) سوفار. سَم ّ. سُم ّ. ته سوزن . سوراخ سوزن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ سوراخ تیر و سوراخ گوش و مانند اینها. (از ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خُروت، اخرات .(یادداشت بخط مؤلف ). ◄ استخوانی خرد نزدیک سینه که آنرا استخوان خنجری گویند. (ناظم الاطباء). ◄ ج ِ خرته، و آن حلقه ها در سر تنگهای خنور باشد. ◄ (ص ) شتاب رو، منه : ذئب خرت ؛ گرگ شتابرو. کلب خرت ؛ سگ شتابرو. (از منتهی الارب ).
خرت . [ خ َ ] (ع مص ) سوراخ کردن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ رفتن بر زمین و راههای آن که مخوف نبود. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ دلیلی کردن . (تاج المصادر بیهقی ).
خرت . [ خ ُ رَ ] (ع اِ) ج ِ خُرْتة. رجوع به خرته شود.