خرانبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرانبار. [ خ َ اَم ْ ] (اِ مرکب ) جمعیت و هجوم عوام الناس باشد بجهت کاری . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) : بمدح او و قصد دشمنانش همی سازند انس و جان خرانبار. شمس فخری (انجمن آرای ناصری ). ◄ جماع کردن چند شخص با یکنفر. (برهان قاطع)(انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : یکی مواجر بی شرم ناخوشی که ترا هزار بار خرانبار بیش کرده عسس . لبیبی . ◄ خر جسته . ◄ شلتاق . ◄ فتنه و آشوب . (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری از فرهنگ جهانگیری )(آنندراج از فرهنگ جهانگیری ) : ابلق چرخ سزد مرکب تو همچو مسیح خرخری لایق تو نیست خرانبار و مخر. ابن یمین (از آنندراج ). ◄ جماع . وقاع .(یادداشت بخط مؤلف ) : آنکه ز حمدان خوشگوار لطیفش کنده و شلف آرزو برند خرانبار. سوزنی .