خراباتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراباتی .[ خ َ ] (ص نسبی ) کسی که در خرابات و می خانه تردد کند و اهل خرابات باشد. (از ناظم الاطباء) : خراباتیان را صلایی زنم . نظامی . چون خراباتی نباشد زاهدی کش به شب از درد آید شاهدی . سعدی . گمان بردم که طفلانند ز پیری من سخن گفتم مرا پیری خراباتی جوابی داد مردانه . سعدی . من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم . سعدی . من خراباتیم و باده پرست در خرابات مغان بیخود و مست . همام تبریزی . خراباتی شدن از خود جدایی است خودی کفر است اگر خود پارسایی است . شبستری .
مترادف و متضاد واژهدان
بادهپرست، بادهفروش، خمار، میخوار، میفروش، میگسار خراباتی عیاش لوطی