خام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خام . (معرب، اِ) پوست دباغت ناکرده . ◄ کنایه از مردم قرطبان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ کرباس نشسته .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند. خاقانی . زین خام که دارم جگر پخته بزیرش پرزی بهزار اطلس معلم نفروشم . خاقانی . که نفس زنده ٔ پخته ست زیر ژنده ٔ خامش . خاقانی . بر آن جامه ٔ چون گل افروخته ز کرباس خام آستر دوخته . نظامی . تو هرچه بپوشی بتو زیبا گردد گر خام بود اطلس و دیباگردد. سعدی (رباعیات ). ◄ فحل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ آنچه در شیشه ته نشین شود بطوری که رقیق الاجزاء باشد و بوی ندهد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ رطوبت های نضیج نیافته . رطوبت غیر منضوج : الخروع، مسخن ...نافع من الخام و الابردة. (ابن البیطار ج ١ ص ٥٣). اذا طبخ (سنا) فی زیت انفاق و شرب منه اخرج الخام بلیغا. (ابن البیطار). ◄ بلغم طبیعی که اجزای آن در رقت و غلظت اختلاف دارند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : الصابون حارّ محرق، قوی الجلاء، یحلل القولنج و یسهل الخام حمولاً. (بحر الجواهر)، ...: و یسهل البلغم الغلیظ اعنی الخام . (ابن البیطار).
خام . [ خام م ] (ع ص ) گوشت گنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گوشت پخته و بریان گنده شده . (ناظم الاطباء). گوشت ناپخته ٔ گندبو.
خام . (ص، اِ) ناپخته . (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ شعوری ج ١ ص ٣٧٣) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نپخته . غیرمنضوج . نقیض پخته . (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ). مقابل پخته . (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) : نشاید خام خوردن پیش آتش چرا باشی بشطّ و نیل عطشان . ناصرخسرو. آتش دادت خدای تا نخوری خام نز قبل سوختن بدو سر و دستار. ناصرخسرو. مجلس آزادگان را از گرانی چاره نیست هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید. سنائی . خویش را چون خام تو دیدم ز شرم با دل بریان شدم ای جان من . عطار. خوش گفت که سوخته به از خام . امیرخسرودهلوی . ♦ خشت خام ؛ خشت ناپخته . (ناظم الاطباء). مقابل آجر. مقابل خشت پخته : آنچه در آینه جوان بیند پیر در خشت خام آن بیند. ؟ ♦ شیر خام ؛ شیر حرارت ندیده . لبن الحلیب . ♦ گوشت خام ؛ گوشت نپخته . ♦ نیم خام ؛ نیم پخته . نیم پز. نه غیرمطبوخ نه مطبوخ : شد آن چرم ناپخته ٔ نیم خام بدرد بخاید بحرصی تمام . نظامی . ◄ نارس . نرسیده (مقصود در دملهاست ) : و تا آماس خام باشد، غذا کشکاب و... باید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اگر ماده خام تر باشد ضماد از کرنب پخته و برگ بادیان پخته و کوفته سازند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر غلیظ و خام و مخاطی باشد (نزله ) قولنج تولد کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ کار سربراه نشده . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : بس در طلب تو دیگ سودا پختیم و هنوزکار ما خام . سعدی (ترجیعات ). ♦ کار خام ؛ کار سر براه نشده . کار ناپخته : بدو گفت کز چه ز بهرام نام نبردی و بگذاشتی کار خام . فردوسی . هژبری که آورده بودی بدام رها کردی از دست و شد کار خام . فردوسی . رعونت در دماغ از دام ترسم طمع در دل ز کار خام ترسم . نظامی . ز کار خام کسی سودی ندارد جامی . ◄ بی اصل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بیهوده . یاوه . بی ربط : ور آزاد بشنید گفتار اوی همه خام دانست پیکار اوی . فردوسی . وزین هر چه گویم پژوهش کنید اگر خام باشد نکوهش کنید. فردوسی . دژم گیو برخاست از پیش اوی که خام آمدش دانش و کیش اوی . فردوسی . نشاید درنگ اندرین کار هیچ که خام آید آسایش اندر بسیج . فردوسی . همه یاوه همه خام و همه سست معانی باژگونه تا پساوند . لبیبی . گفت من گفتم که عهد آن خسان خام باشد خام و زشت و نارسان . مولوی . ♦ آرزوی خام ؛ آرزوی ناپخته : بسوختیم در این آرزوی خام و نشد. حافظ. ♦ اندیشه ٔ خام ؛اندیشه ٔ بی اصل . اندیشه ٔ باطل . اندیشه ناپخته : امروز یقینم شد کاندیشه ٔ خام است آن . خاقانی . ♦ بهانه ٔ خام ؛ بهانه ٔ بی اصل . بهانه ٔ نسنجیده . بهانه ٔ بیهوده : سیر آمدم از بهانه ٔ خام تو من بر یخ اکنون نگاشتم نام تو من . فرخی . ♦ تمنای خام ؛ آرزوی خام . آرزوی ناپخته : همه کارم که بی تو ناتمام است چنین خام از تمناهای خام است . نظامی . ♦ خیال خام ؛ سودای خام . اندیشه ٔ خام . ♦ دعوی خام ؛ دعوی بی اصل .دعویی که از روی ناپختگی باشد. ♦ سخن خام ؛ گفتار ناسنجیده . گفتارخام : بدو گفت جمشید کای خوشخرام نزیبد ز تو این سخنهای خام . اسدی . ♦ سخن خام گفتن ؛ کلام بیهوده و ناسنجیده گفتن .کلام بی اصل بر زبان راندن : پیری که بسالی سخنی خام نگوید باشد بر او خام و سبک سنگ و سبکسار. فرخی . ♦ سودای خام ؛ سودای بی اصل . سودای باطل . سودای ناپخته : افسوس خلق میشنوم در قفای خویش کاین پخته بین که در سر سودای خام شد. سعدی . ♦ طمع خام ؛ طمع بیهوده . طمع ناپخته : دید که دردانه طمع خام کرد خویشتن افکنده ٔ این دام کرد. نظامی . طمع خام این بخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر. مولوی . پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام . مولوی . ♦ فکر خام ؛ فکر ناپخته . فکر بی اصل . ♦ قول خام ؛ سخن خام . گفتار خام : بر یخ بنویس چون کند وعده گفتار محال و قول خامش را. ناصرخسرو. ♦ کاغذ خام ؛ کاغذ بیهوده . کاغذ پاره : کاغذ خام شکرپیچ بود کاغذ پخته بود معنی پیچ . ابن یمین . ♦ گفتار خام ؛ قول ناپخته . گفتار نسنجیده . قولی که در ذهن نضج نیافته : بدو گفت شاه آنچه گفتی گذشت ز گفتار خامت نگشت آب دشت . فردوسی . بگویش که در جنگ مردن بنام مرا بهتر آید ز گفتار خام . فردوسی . هر کو قرین تست نبیند ز تو مگر کردارهای ناخوش و گفتارهای خام . ناصرخسرو. حذر کن ز عام و ز گفتار خام گرت میل زی مذهب حیدر است . ناصرخسرو. ♦ هوس خام ؛ هوس ناپخته . هوس بیهوده . هوس بی اصل . ◄ کال . نارس (مقصود در میوه است ). (ناظم الاطباء). فج . نرسیده . میوه ٔ نپخته : نیابد مرد جاهل در جهان کام ندارد بوو لذت میوه ٔ خام . ناصرخسرو. میوه تا خام باشد بر درخت محکم بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). زآن می گلگون که بید سوخته پرورد بوی گل و مشکبید خام برآمد. خاقانی . هیچ انگوری غوره نشود و هیچ میوه ٔ پخته خام نگردد. (فیه مافیه ). ♦ خرمای خام ؛ بُسر. (زمخشری ). خرمای نارس و کال . ◄ ناپیراسته . ناآراسته . (ناظم الاطباء). ◄ دست ناخورده . خالص . (غیاث اللغات ). نامغشوش (آنندراج ). ♦ زر خام ؛ زر خالص . زر بی غش : همچو لوح زمّردین گشته ست دست همچون صحیفه ٔ زر خام . فرخی . ♦ سیم خام ؛ نقره ٔ خالص . نقره ٔ بی غش . نقره ای که با فلز دیگر نیامیخته : زبرجد طبقها و فیروزه جام چه از زر سرخ و چه از سیم خام . فردوسی . هم بساعد چون بلوری هم بتن چون سیم خام . فرخی . درش زر پخته زمین سیم خام . اسدی طوسی (گرشاسبنامه ). ده در بر آن آویخته چهار زرین و شش از سیم خام . (مجمل التواریخ والقصص ). از سیم خام برگ برآورده نسترن با زر پخته گونه بدل کرده اقحوان . ازرقی . چو سیم خام شود گر نهی سرب بر دست چو زر پخته شود گرنهی بر آهن گام . سوزنی . بدره بدره زر پخته کیسه کیسه سیم خام . سوزنی . ♦ عنبر خام ؛ عنبر خالص . عنبر بی آمیغ: زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات ای دل خام طمعاین سخن از یاد ببر. حافظ. ♦ عود خام ؛ عود خالص . عود بی آمیغ : به یک دست مجمر دگر دست جام برافروخته عنبر و عود خام . فردوسی . بخرمن برافروخته عود خام . اسدی . ♦ فیروزه ٔ خام ؛ فیروزه ٔ پخ ناخورده . فیروزه ٔ خالص دست ناخورده . ♦ مواد خام ؛ مواد اولیه . مواد خالص دست ناخورده . موادی که هنوز شکل نیافته . ♦ نقره ٔ خام ؛ سیم خام : همه نقره ٔ خام بد میخ و بش یکی زآن بمثقال بد شصت و شش . فردوسی . دو خانه ز بهر سلیح نبرد بفرمود از نقره ٔ خام کرد. فردوسی . شمامه نهادند بر جام زر ده از نقره ٔ خام هم پر گهر. فردوسی . شخوده روی برون آمدم ز خانه بکوی برنگ چون شبه کرده رخ چو نقره ٔ خام . فرخی . مس بدعت بزربیالاید پس فروشد بنقره ٔ خامش . خاقانی . در بیابان فقیر سوخته را شلغم پخته به که نقره ٔ خام . سعدی (گلستان ). ♦ یاقوت خام ؛ یاقوتی که هنوز دست صنعتگر به آن نرسیده . یاقوت ناتراشیده . پخ ناخورده . یاقوت خالص و دست ناخورده : باده ٔ گلرنگ و تلخ و تیز و خونخوار و سبک نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام . حافظ. ◄ بی تجربه . (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). ناآزموده . مردم بی وقوف و زیانکار. بی تربیت . (ناظم الاطباء). سرد و گرم ناچشیده . غیرکامل و ناپخته . از حوادث دهر پندناگرفته . بی مهارت در امور بواسطه ٔ جانیفتادگی . جانیفتاده : گر نکنی هیج برین وام سود چون تو نباشد بجهان نیز خام . ناصرخسرو. امید چه داری که کامیابی در دام کسی کام یابد ای خام ؟ ناصرخسرو. آدمی گرچه در زمانه مهست زآدم خام دیو پخته بهست . سنائی . کز شما خامان نه اکنون است استغنای من . خاقانی . جام جم کن جرعه بر خامان بریز عذر تشویر از پشیمانی بخواه . خاقانی . پخته ٔ غمهای عشقم لاجرم دم ز خامان جهان در بسته ام . خاقانی . چو افتی میان دو بدخواه خام پراگندشان کن لگام از لگام . نظامی . از درافتادن شکاری خام صد دیگر دراوفتند بدام . نظامی . درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام . مولوی . سعدی سخن یار چه گوئی بر اغیار هرگز نبرد سوخته ای قصّه بخامی . سعدی (طیبات ). هوس پختن از کودک ناتمام چنان زشت نآیدکه از پیر خام . سعدی . ای خام من اینچنین در آتش عیبم مکن ار برآورم جوش . سعدی (ترجیعات ). رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره ای زد که دیگران بموافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش . (گلستان سعدی ). تا به دکان و خانه در گروی هرگز ای خام آدمی نشوی . سعدی (گلستان ). بسودای خامان ز جان منفعل . سعدی (بوستان ) نه در مسجد دهندم ره که مستی نه در میخانه کاین خمّار خام است میان مسجد و میخانه راهی است غریبم عاشقم آن ره کدام است . شیخ احمد جام . حافظمرید خام می [ جام می ] است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ خام را. حافظ. خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریادلی بجوی دلیری سرآمدی . حافظ. عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت چکنی بهر دل خامی چند. حافظ. ◄ پوست دباغت ناکرده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء) : چو فرمان دهد شهریار بلند برادرش را پای کرده ببند بیارند و بر گردنش چرم گاو بدوزند تا گم کند توش و تاو همی دوخت بر کتف او خام گاو چنین تا نماندش نه زور و نه تاو. فردوسی . چرا بندم از خام خر ساختی بخواری بخاک اندر انداختی . فردوسی . هر که را از جنگ جویان در قطار آری کنی زآهن پیچیده و از خام گاو اورا مهار. فرخی . کشد تیر تو از بر شیر پی درد تیغ تو بر تن پیل خام . عثمان مختاری . همه پشتش از دوش تا دم مغربل همه خامش از پای تا سر مجدر. عمعق بخاری . خویشتن در خام بیند همچو دفتر هر که او بر خلاف تو زمانی خامه و دفتر گرفت . رضی نیشابوری . سگان صید ورا چون قلاده نو باید ز یال شیر بروز شکار خام کشد. (سندبادنامه ). بپرخاش جستن چو بهرام گور کمندی بکتفش بر از خام گور. سعدی (بوستان ). ◄ جامه ٔ چرمین . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : بنالید کی طالع بدلگام بگرما بپختم درین زیر خام . سعدی . ◄ کمند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرای ناصری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ اوبهی ) : نهنگ بلا برکشید از نیام بیاویخت از پیش زین خم خام . فردوسی . که تا کینه ٔ شاه بازآورم سر دشمنان زیر گاز آورم کله خود و شمشیر جام من است ببازو خم خام دام من است . فردوسی . ز بس اسیر که در خام کرد شاه زمین بدان زمین نه همانا که زنده ماند بقر. عنصری . گه این جست کین و گه آن جست نام گه این تیغبر کف گه آن خم خام . اسدی . در حلق دیوخام چو رستم فکند خام . خاقانی . باش تا دولت جهانگیرش افکند بر حصار گردون خام . شمس فخری . ◄ ریسمان بلند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). دوال : میان اندر آن کوه خارا ببست بخام کمند از بر زین نشست . فردوسی . ◄ قسمی از شراب . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). شراب نورس . (انجمن آرای ناصری ). مقابل شراب پخته ؛ معروف است که شراب خام بهتر از پخته است : بر ما بباش و دلارام گیر چو پخته نخواهی می خام گیر. فردوسی . همرنگ رخسار خویش گردان جام بلورینه از می خام . فرخی . بر سماع چنگ او باید نبیذ خام خورد می خوش آمد خاصه اندر مهرگان با بانگ چنگ . منوچهری . پخته و صاف اگر می نرسد ازتو مرا گه گه از عشق توام دردی و خامی برسد. خاقانی . زاهد خام که انکار می و جام کند پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد. حافظ. ◄ نام نوعی انگور است که عرب آن را طائفی گوید. ◄ ابریشم نتابیده . (شرفنامه ٔ منیری ) : ابره ٔما ز خام و خامان را جز نسیج آستر ندوخته اند. خاقانی . ◄ زه ابریشمین سازها. (ناظم الاطباء) : مغنی بیا ز اول صبح بام بزن زخمه ٔ پخته بر رود خام . نظامی . ◄ اسبی که مدتی در طویله مانده باشد. (ناظم الاطباء). ◄ خامه . قلم . کلک . قلم سفید. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء).