خامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خامی . (حامص ) ناپختگی . ناآزمودگی . (ناظم الاطباء). مقابل پختگی . بی تجربگی . بی وقوفی : چو خان نهاد نهاری فرونهد پیشت چو طبع خویش بخامی چو یشمه بی چربو. منجیک . وزآن پس چنین گفت کهتر پسر که اکنون بگیتی تویی تاجور بمردی و گنج این جهان را بدار نزاید ز مادر کسی شهریار ورا خوشتر آمد بدینسان سخن بمهتر پسر گفت خامی مکن . فردوسی . بگذشت تموز سی چهل بر تو از بهر چه مانده ای بدین خامی ؟ ناصرخسرو. کباب آتش حرصیم و آن ز خامی ماست حقیقت است که هر خام را کنند کباب . سوزنی . چون زیر هر مویی جدا یک شهر جان داری نوا خامی بود گفتن ترا جانا که جان کیستی . خاقانی . با این همه که سوخته و پخته ست جان و دلم ز خامی گفتارش . خاقانی . ز گرمی ره بکار خودنداند ز خامی هیچ نیک و بد نداند. نظامی . باز نگویم که ز خامی بود بارکشی کار نظامی بود. نظامی . ترسم که ز بیخودی و خامی بیگانه شوم ز نیکنامی . نظامی . دگر ره سر ازین اندیشه بر کرد که از خامی چه کوبم آهن سرد. نظامی . فردا بداغ دوزخ ناپخته ای بسوزد کامروز آتش عشق از وی نبرد خامی . سعدی (طیبات ). پختگان دم خامی زده اند. سعدی (مجالس ). آن شیخ که بشکست ز خامی خم می زو عیش و نشاط می کشان شد همه طی گر بهر خدا شکست پس وای بمن ور بهر ریا شکست پس وای به وی . مهدی خان شحنه . مرا امید وفا داشتن ز تو خامی است که روی خوب و وفا هر دو ضد یکدگرند. ؟ ◄ مقابل عیاری . مقابل رندی . سلیم دلی . صاف صادقی . ساده دلی : خامی و ساده دلی شیوه ٔ جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار. حافظ. ◄ کالی . نارسیدگی : چون ژاله بسردی اندرون موصوف چون غوره بخامی اندرون محکم . منجیک . ◄ کاهلی : در مذهب طریقت خامی نشان کفر است آری طریق دوستی چالاکی است و چستی . حافظ. ◄ ناتمامی . نقصان . ◄ زیان . ◄ کمند. ◄ دام شکار. توده ٔریگ . (ناظم الاطباء).
خامی . (ع ص ) پنجم . خامس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
خامی . (اِخ ) دهی است از دهستان چناران بخش حومه ٔ شهرستان مشهد. واقع در ٦٧ هزارگزی شمال باختری مشهد و ٢ هزارگزی شمال شوسه ٔ مشهد بقوچان . ناحیه ای است واقع در جلگه با آب و هوای معتدل و دارای ١٠٥ تن سکنه که زبانشان فارسی و کردی و مذهبشان شیعه است . آب آنجا از قنات و محصولات آن غلات و چغندر و لوبیاست . شغل اهالی زراعت و مالداری، و راه اتومبیل رو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).