خالی شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خالی شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تهی شدن . (ناظم الاطباء). مطاوعه ٔ خالی کردن : تیر اندازد بسوی سایه او ترکشش خالی شود در جستجو. مولوی . حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود. مولوی . ◄ خلوت شدن : زمانی برآسای با شهره زن چو خالی شود خانه از انجمن . فردوسی . و جایگاه چون خالی شود... که جمعی نادان ندانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٩). چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان بمن . سعدی (بوستان ). ◄ مبّری شدن . جدا شدن : میری بود آنکوچو بگرمابه درآید خالی شود از مملکت و جاه و جلالش . ناصرخسرو. ◄ تنها شدن : حسن گفت : اکنون وقت حج است برو حج بگزار چون فارغ شوی بمسجد حنیف رو پیری بینی در محراب نشسته . وقت بر وی تباه مکن، بگذار تا خالی شود پس بااو بگو تا دعا کند. (تذکرة الاولیاء شیخ عطار). چون وقت نماز شام درآمد آن مرد برفت و خلق با وی برفتند آن پیر خالی شد پیش او رفتم سلام کرد. (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ روان شدن شکم . ◄ رهاشدن و آزاد گشتن . (ناظم الاطباء). ♦ خالی شدن خانه یا سرای ؛ بدون ساکن شدن آن . این ترکیب بیشتر در موردی بکار میرود که خانه ٔ استیجاری بدون مستأجر شود. ♦ خالی شدن شهر از مردم ؛ بدون جمعیت شدن شهر. شغر. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
تهی شدن تخلیه شدن (متضاد: بارگیری شدن، بار زدن) خلوتشدن