حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون دردمند به حی علی الصلات ساقی به دست من ده سرمایه حیات دانی که بس ثواب جزیل است اگر کنی دفع خمار سخت که جز وی ست از ممات یک دم موافقت کن و در کار خیر باش تا وارهانیم به سه کاسه ز شش جهات تا بر لب تو نوش کنم میکه خوشتر است بر سبزه لبی که بود خوشتر از نبات خط سیاه مورچه بر عارض چو گل خوب آمده است نه خط عامل به ترهات نه نه به حکم عزت و حرمت خط لبش هر شب مرا شبی دگر است از شب برات ما و میو تحمل طعن جهول اگر صد بار بر زمین فتد این چرخ بیثبات بر مدعی که عرضه کند از زبان من کای مانده در تلاطم دریای مهلکات ناممکن است توبه من از حیات محض چیزی ز من مخواه که نبود ز ممکنات جز خون رز به گردن من هیچ عهده نیست من زندهام به عشق مترسانم از موات آن جا که موکب حسنات آشکار شد آثار کی بماند از انواع سیئات تا کی ز «لا نسلم» تو در قبول حق لا در شهادت است به وجهی بتر زلات بسیار چون تو گشت به طوفان جهل غرق کشتی نوح وقت طلب از پی نجات سر ریز میروی ز بر بت به انتکاس وه وه که مکه باز ندانی ز سومنات شرک است ما و من من و ما کی رسد درو پس ذات بیصفت نشود قابل صفات هرگز نیامده است و نیاید نزاریا در حیز صفات تو معبود کاینات وهم تو کی رسد به سر آن و عقل تو آن جا که ذات پاک شود متحد به ذات