حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نخواهم هرگز از میتوبه کردن نمیترسم ز خون رز به گردن به روی دوستان تا میتوان خورد نخواهم انده بیهوده خوردن اگر صد سال خواهم در جهان بود بباید عاقبت ناچار مردن نخواهد بود دنیا باکسی دوست چرا باید به دشمن دل سپردن دل عاشق چو باشد لوح محفوظ نشاید نقش عشق از دل ستردن نزاری مست باش اینجا که آنجا نشاید جز محبت هیچ بردن