حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما که مستان الستیم چنان مستانیم که دگر حاجت آن نیست که میبستانیم نیستی چیست نماندن نفسی بر یک حال استحالت نکند هستی و ما هستانیم ساکنانیم و همه طوف سماوات کنیم خامشانیم و چون بلبل همه سددستانیم گه لگد کوب رقیبان چو بساط چمنیم گه خوش و تازه و خندان چو گل بستانیم گاه در معرکه با ترک فلک هم نیزه گاه با زهره و به خلوتکنده همدستانیم سخن راست بیا تو ز نزاری بشنو بشنود هر که بداند که ز قوهستانیم