حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میرویای در دل تنگم مقیم بازنگر از سر لطف عمیم مرحمتی کن چه شود گر به ما باز کنی گوشه چشمی به نیم از درمای ماه درآ تا شود اختر برگشته من مستقیم بهر خدا بر من مسکین ببخش تا به عوض کسب کنی حا و جیم چشمه خضرست لبت روز و شب ساخته از دیده من یا و میم یاد صبا تحفه مشک ختا از سر زلف تو فرستد نسیم بوی عرقچین تو گر بشنود بانگ برآید ز عظام رمیم از پدر و مادر گیتی نزاد چون سر دندان تو در یتیم چند کشم باده ز درد فراق تا به کی از جور رقیب لئیم دست به من ده به وفا و بگوی بسم الله الرحمآن الرحیم مهر نزاری نشود که به عشق هم ره او بود ز عهد قدیم نیست به جز عکس خیالت حریف نیست جز اندوهفراقت ندیم سیم و زرش نیست بدو کی رسد حلقه زرین و بناگوش سیم