حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خویش را با یاد جانان میدهم هر نفس بر یاد او جان میدهم میکنم ساغر تهی از شرب و باز پر زخون دیده تاوان میدهم گر چه از وصلش ندارم بهرهای حالیا انصاف هجران میدهم ور چه زلفش بر ضلالت میرود من بدو اقرار ایمان میدهم تا مگر یابم ز دل یک دم خلاص شربت بیهوشیش زان میدهم دیده و دل دشمن جان مناند جان به درد از دست ایشان میدهم از برای جمع راتر تحفهای هر دم از طبع پریشان میدهم میکشم مسکین نزاری را به فکر تشنگان را آب حیوان میدهم