حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مکن ملامت اگر شهر بند کوی توام بیا که جان به لب آمد در آرزوی توام کهای کوی توام من که و محبت تو سگ سگان سگان سگان کوی توام در آرزوی دمیام به خواب و بیداری که دیده باز نشود یک نفس به روی توام مرا چه میل به تو یا چه اتصال به تو کمند عشق چنین میکشد به سوی توام نزاری توام آخر به زاریم مگذار تو همنشین من و من به جست و جوی توام