حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منم آخر که چنین بیتو جهان میبینم نه خیال است همانا که چنان میبینم هرچه در آینه رغبت دل مینگرم نقش سودای تو بر صورت جان میبینم تو مپندار که آن روی ز چشمم برود بل که در هر چه نگه میکنم آن میبینم جهل مطلق بود از خانه به بستان رفتن تا گلستان تو بر سرو روان میبینم وگر از دست رقیبت که سرش کوفته باد آشکارا نتوان دید نهان میبینم بیتو گر روشنی از چشم نزاری برود سهل باشد که به چشم تو جهان میبینم