حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فغان از مردم چشمم که بیرون میدهد رازم نمییارم به کس دیدن چو این دیده ست غمازم به خاطر یاوه میرانم سخن با هر که میگویم به باطن دوست میبینم نظر با هر که اندازم چنان مستغرق شوقم که بیخود میکند ذوقم ز بس مشغولی خاطر از آن با کس نپردازم رقیبم گوش میدارد که پیش دوست نگذارد به شمشیر از سر کویش ندارد هیچکس بازم پدر گفتای نزاری چند بر آتش توان بودن به وسع و طاقتم چندان که میسوزند میسازم