حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به زخم تیر ملامت سپر نیندازم ز روی بازی منگر که عشق میبازم به غیر خانه بر انداز هر بنا که نهم به هرزه بر گذر سیل خانه میسازم خوش است خانه ابرو و تخت پیشانی چو شه به تخت و چو لشکر به خانه مینازم کجاست خانه برافکندهای که غرفه چشم به روی او شود از هر که در جهان بازم ز پوست رگ رگم ار برکشد به ناحق دوست چو خانه خانه چنگش به لطف بنوازم دمی چو مهره مهرم به خانه نیست قرار چو ماه از پی خورشید خانه پردازم به شش جهات در آوازه من است و هنوز برون نمیرود از کنج خانه آوازم منم که خانهی بازی عشق دانم نیک به بازیای که کنم خانهها بر اندازم حدیث همچو نزاری به رمز میگویم غریب نیست که فرزند خانهی رازم