حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چرا چنین شب و روز انتظار میدارم که چشم مرحمتی زان نگار میدارم به یاد سیم بنا گوش و عقد زیور او همیشه لعل و گهر در کنار میدارم بسوختم چه کنم گرچه طاقتم برسید به صد مجاهده صبری به کار میدارم اگرچه سست رکابم بر اسب صبر و قرار لگام بر سر عهد استوار میدارم چو فاش کرد نهان دلم تسلط عشق سرشک بر مژه زان آشکار میدارم دلم پر آتش و چشمم پر آب میباشد ز بس که آرزوی روی یار میدارم به خواب نیز نمیبینمش که شب تا روز ز ناوک مژه در دیده خار میدارم اگرچه از من مظلوم کس نمیشنود ولی تظلم خود برقرار میدارم ز یار هیچ شکایت نمیکنم نی نی فغان ز بخت نزاری زار میدارم