حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۸۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترا به جان و دل از جان و دل وفادارم که من خود از همه ملک جهان ترا دارم کسی به جای تو باشد مرا چه میگویم نعوذبالله اگر هرگز این روا دارم سرم به تیغ بباید برید اگر به خطا ز طوق عهد تو گردن دمی جدا دارم به آرزوی دلم در نمیشود چه کنم ز پای بوس تو دستی که بر دعا دارم خیال را بفرست ار تو خود نمیآیی که با خیال تو صد گونه ماجرا دارم به دست بنده دعایی بود خدا داناست که روز و شب به دعا دست برخدا دارم عجب دلیست مرا در وفا چنان یکتا چو سرو اگرچه که قامت ز دل دوتا دارم به رستخیز که فرزند را وفا نکنند به جست و جوی تو جان بر میان وفا دارم روا ندارم اگر دیده در جهان نگرد که از خیال تو آنی نظر جدا دارم بریز خون نزاری که دولتی ست مرا که درعوض چو تویی را به خون بها دارم