حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفتم و دریافتم پیر خرابات را باز نمودم بدو کل مهمات را گفت به منای فلان وقت همی درگذشت بیش عبادت مکن کعبه پرلات را سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته چند پرستی چنین محض خیالات را رفته برون از خیال محو شده در وصال گر شدهای یافتی کل کمالات را دست برآوردهایم گرچه درین باب نیست حاجت دستان ما قاضی حاجات را هم به ترحم کند عاقبت الامر کار بر سر مستان کند جام مصافات را چون بر او بود و برد جمله توان گفت نی بار دگر طالبم عهد ملاقات را در رصد این محل نیس نزاری ولی منتخبی میکند شرح موالات را تا نفسم میرود بر نفسم میرود رفتم و دریافتم پیر خرابات را