حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای یار برشکسته از ما این چه عادت است آخر بیا که روی تو دیدن سعادت است بیمار رنج برده دیرینهی توام ما را چنان بپرس که شرط عیادت است خود اشتیاق روی تو از هر چه در خیال ممکن بود که شرح پذیرد زیادت است مشنوکه مهرت از دل تنگم برون رود بدگوی را هر آینه تخلیط عادت است ایمانی من درست به بالای چست تست در نفی لا نه اول حرف شهادت است دیرینه دوستی تو هم راه جان ماست ما راز بدو کون به تو این ارادت است گر میکشد نزاری و گرمی نوازدت تو مستفید باش که زو استفادت است