حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا شدن به تماشای یار مصلحت است ز هر مصالحم این اختیار مصلحت است عقوبتم مکنای یار مهربان به گناه که یار اگر بکشد حیف یار مصلحت است به باغ رفتن و میخوردن وطرب کردن به موسم گل و فصل بهار مصلحت است ز روی خوب چرا منع میکنند مرا که احتراز ز پرهیزگار مصلحت است گناه نیست به فتوی عشق اگر خوبان رضا دهند به بوس و کنار مصلحت است خوشا شبی که دلم میدهی و میگویی بیار باده که دفع خمار مصلحت است کنار و بوسه و لمس و نظر به مذهب عشق اگر غرض نبود هر چهار مصلحت است به زینهار تو باز آمدم که مجرم را چو توبه باز کند زینهار مصلحت است به یک نظر سخنی بر نمیتوانم گفت بیا که با تو به خلوت هزار مصلحت است اگر به خون منت رغبت است و میدانی که بر دلت ننشیند غبار مصلحت است نزاریا شب قدرست قدرشب دریاب که داد بستدن از روزگار مصلحت است