حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای من به وفای تو رسیده وز تو همه نقض عهد دیده آهو چشما چرا چو مجنون یکباره شدی ز ما رمیده هر شب ز غمت هزار طوفان دیدیم ز رستخیز دیده در آرزوی رخ تو هر دم جانی دارم به لب رسیده بنگر که چهگونه شد به یکبار ناگاه ز بخت بغنویده پیمان نگار ما شکسته پیوند وصال ما بریده ای کاش که بودمی به عمری پیغام تو از کسی شنیده بیچاره نزاری از تو شبها خون خورده و غصهها کشیده با این همه روز و شب نبودهست بییاد تو جرعهی چشیده