حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد آن وفت که جانانه ما ترسیده آمدی بر سر من از همه کس دزدیده در برم بودی تا وقت سحر همخوابه وز رقیبان همه شب بر تن من لرزیده گر بگویم که کدام است چنان دان که دگر همچو او دیده کس دیده نباشد دیده مردم دیده من پیش ندیدهست چو او باور از دیده گرت نیست بپرس از دیده اضطرابی که در اعضای من از غیبت اوست باز اگر در برم آید شود آرامیده آن محبت که مرا هست مبدل نشود گرچه بسیار بود دور زمان گردیده ای بسا شب که نزاری ز شبستان وصال یادها کرده و تا روز به خون غلتیده