حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۷۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر کوچه او خواهم یک بار گذر کرده ور شهر وجود خود اوباش به در کرده در کنج خراباتی بر هر طرفی لاتی با توست ملاقاتی بیمیل نظر کرده تا کی برد از راهم اندیشه کوتاهم یک باره همی خواهم با عقل دگر کرده ماییم و غرامت را بربسته علامت را پیکان ملامت را از سینه سپر کرده در واقعهای مشکل شبها همه بیحاصل در چشم قرار دل مکحول سهر کرده با عکس جمال او یعنی که خیال او تکرار وصال او شب تا به سحر کرده ماییم و دلی مسکین نه کفر در او نه دین بر بوی لب شیرین ابری ز شکر کرده بیچاره نزاری هان بآزای زخود پنهان خود را و مرا برهان زین هر دو گذر کرده تا چند ز جان و تن تن میزن و جان میکن در خرمن هستی زن این آتش بر کرده