حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای مرا در آتش هجران سراپا سوخته بعد ازین چیزی نماند از من بتا ناسوخته بیش از این پروای کار خود ندارم چون کنم هستم از تشویش چون پروانه پروا سوخته بر جمال شمع رویت در شبستان فراق مرغ جانم بال و پر پروانه آسا سوخته شد دلم مایل به روی آتش گلرنگ تو زان که باشد قابل آتش در اصلا سوخته در مقام صبر و کوره امتحان وقت حساب مطلقا من ذلکم شد غرقه منها سوخته چند سوزد برق عالم سوز عشقت جان من طاقت آتش نمیآرد خصوصا سوخته هر چه شرح آتش سودای عشقت میدهم در سرش بیحد از آن آتش قلم را سوخته در قلم گیرد چو آتش دوده سودای من لا جرم خاصیتی دارد قلم با سوخته روز و شب در موکب عشق تو بر سر می¬برم جانب کلکم نگه دارد همانا سوخته هر که بیند دفتر سودای من گوید عجب مشک دارد در ورقها یا جگر یا سوخته درس مالیخولیا میگیرم از سر چون شده ست روزن سقف دماغ از دود سودا سوخته برق آهم چون به بالا بگذرد گر بنگری شعلههای آتشین بینی شررها سوخته درد عشق و جور یار و داغ هجر و سوز دل چون روا دارد نزاری را به صد جا سوخته هم چو مجنون با خیال روی لیلی ساخته هم چو وامق در فراق روی عذرا سوخته برق را سوی سیاهی میل باشد زآن قبل بر دلم زد ناگهان تا شد به عذرا سوخته