حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته وآن گه از دعوی و معنی ذرهای نشناخته لاف مردی از تو کی زیبد چو وقت امتحان هستی ازتر دامنی دامن گریبان ساخته این قدر دانی مگر کاندر حقیقت جغد را نیست ممکن طوق معنی داشتن چون فاخته سر فرازی میکنی آری ببین در کوی عشق گردکان را سر به شمشیر ادب انداخته پست شو در پای عشق ار عشق بازی میکنی از تکبر تا به کی داری کلاه افراخته عشق چون پروانه باید باختن بازی مکن تا به بازی عشق بازی عشق نبود باخته آن گهی با عشق پردازی که از خود بگذری چون بپردازی وجود از خویش نا پرداخته کی توانی بود آخر بر خر لنگ وجود چون نزاری اسب همت بر دو عالم تاخته