حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیدوست این منم که به سر میبرم چنین جان میکنم به هرزه و خون میخورم چنین در تنگنای غارت عشق اوفتادهام زین ورطه مخاطره کی بگذرم چنین امید واثق است که از لطف بیدریغ در دست غم رها نکند داورم چنین هم لطف او کند مگر از روی مرحمت دفع بلا که میگذرد بر سرم چنین هر روز دل به واقعهای مبتلا بود مادام تا به چشم خرد بنگرم چنین دل میبرند و هیچ غم من نمیخورند افسون همی کنندم و دم میخورم چنین مسکین نزاری از دل خود رأی در بلاست دشمن به عز و ناز چه میپرورم چنین