حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۳۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر بدانی که من از عشق کهام زار چنین نکنی بر من دلسوخته انکار چنین تو ندانی که مرا با که سر و کار افتاد که برفتهست دل و دست من از کار چنین نه که من رسم محبت به جهان آوردم کاین همه ولوله برخاست به یکبار چنین تا نیفکند مژه بخیه اشکم بر روی عشق من فاش نشد بر سر بازار چنین با صبا گفتم اگر هیچ مجالت باشد گو مرا ضایع و محروم بمگذار چنین تو به جام میو عشرت شده مشغول چنان من به دست غم و اندوه گرفتار چنین آخرای اهل نشست از سببی خالی نیست که ز من دلبر برخاسته بیزار چنین هیچ افسرده ندارد غم من تا گوید چون به سر میبریای سوخته بییار چنین از نزاری به زاری همه بیزار شدند که چرا عاشق بیوقت شدی زار چنین