حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا و دیده پر خون ما بین نظر گاه دل مجنون ما بین هنوز از ساحل دریای دردی درون آی و دل پرخون ما بین گرت از صبغت الله رنگ باید درآی از دیر و بوقلمون ما بین عجایب دیدهای بسیار ازین پیش بیا و صنعت اکنون ما بین فلک را با بزرگی و بلندی به چشم معرفت ما دون ما بین چه میدانی تو رمز آفرینش بیا و سر کاف و نون ما بین دو عالم مست ازین یک ذره عشقاند مجال عشق روز افزون ما بین مسیح از یک نفس چندان شرف یافت کمال قدرت افسون ما بین برون از منزل چون و چرا شو چو رفتی وحدت بیچون ما بین نزاری گفتمت با خویش منگر که میگوید کسی بیرون ما بین