حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر به گوشت برسد درد من و زاری من زحمت آید مگرت بر شب بیداری من به توام ره ندهد بیتو نمییارم بود از گران جانی بخت است سبک ساری من من ترا دارم و بیتو نتوان داشت مرا جاودانیست در این قید گرفتاری من صفت لیلی و مجنون که شنیدی بنگر تا بدان حسن کسی هست و بدین زاری من من از آن جام نخوردم که به خود بازآیم عقل ازین پس نبرد راه به هشیاری من تو نه آنی که من از تو طمع این دارم که قدم رنجه کنی از پی دلداری من میکنم صبر و جفا میکشم و میگویم یادت آید مگر از دوستی و یاری من روزگار دل بیخویشتنم بر هم زد تا چه میخواست فراقت ز دل آزاری من خود نگویی که نزاری چو ز حد در گذرد بر در شاه بنالد ز ستمگاری من