حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش برقع ز روی باز انداخت گفت باید مرا به من بشناخت در خودی خودت بباید سوخت با مراد منت بباید ساخت تا درو جان جان نزول کند خانه باید ز خویشتن پرداخت سر تسلیم پیش گیر چو چنگ متغیر مشو ز ضرب نواخت ایمنش کرد و فارغ از دوزخ آتش عشق هر که را بنواخت نکند اعتراض بر مجنون هر که با عاقلان کند انداخت چون نزاری پیاده شو ز وجود تا توانی بر آفرینش تاخت