حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۰۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان من و عقل من و هوش من هر سه به یک ره شده فرتوش من صاعقه عشق درآمد بسوخت خواب من وخورد من و توش من بر ره امید و ندای نجات چند بود چشم من و گوش من ساقی خم خانه وحدت کجاست تا بنهد بر کف من نوش من تا نکند دوست نظر ضایع است سعی من و جهد من و کوش من آه که نتوان به کسی باز گفت زآن که ببردهاست زمن هوش من سرو روانی که نگنجد ز قدر در همه عالم نه در آغوش من قدر من امروز چه دانی که قدر باز ندانی ز شب دوش من عیب نزاری چه کنی کاین علم عشق ز مبداء زده بر دوش من