حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ماه منای سرو سیم اندام من از دهانت کی برآید کام من رحم کنای زندگانی رحم کن بر دل بیصبر بیآرام من تا به شیرینی برآمد نام تو تلخ شد فرهاد وار ایام من هر چه دیدم سرو قدت میفتد لرزه هم چون بید بر اندام من بت پرستی گرچه در اسلام نیست شهره شد در بت پرستی نام من عضو عضو یار من هریک بتیست وای من بر من زین همه اصنام من من اگر چه صید او گشتم ولیک او عجب مرغیست اندر دام من گو مباش از ملک صبحم تا به شام روی و موی اوست صبح و شام من قبله جان نزاری روی اوست من خم عشاقم و او جام من