حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کس ندارد خبر از واقعه مشکل من حاصلی نیست ز اندیشه بیحاصل من دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر هر زمان واقعهای با سرم آرد دل من میکشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا طمعی نیست ز جان کندن بر باطل من این غزل گو بنمایید به صاحب فتوی تا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من میروم بیخبر از خویشتن و مشکل آنک کس ندارد خبر از واقعه مشکل من بوی خون جگر سوخته آید تا حشر از زمینی که در آن راه بود منزل من از که یاری طلبم در که گریزم چه کنم جز غم دوست کسی نیست دگر قابل من هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبان طاقت جور نیارد که دل غافل من دشمن جان نزاری دل بیعافیت است راست گویی دل من نیست ز آب گل من