حکیم نزاری | دستورنامه | بخش ۳۰ - حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سرآشفتهای مست خود رای بود که در کشمرش پیش از این جای بود سحرخوارهای شب نشین روز مست میو مطربی را شده زیر دست مدام او ز آتش غذا ساخته ز آب منی خود بپرداخته نمیخورد بیچاره از هر ابا بود کمتر از چمچمهای شوربا نه شربت چشیدی نه خوردی طعام سراسیمه بودی مدام از مدام شبی در برش آن سزای هجا نفس منقطع شد ازو بر فجا برآورد مطرب غریو و غرنگ که راه نفس شد برین ترک تنگ دویدند یاران او بر سرش فروبسته دیدند دم در برش رئیس ده و کدخدایان به هم هراسان که گردند از آن متهم جگرگاه بیچاره بگشافتند جگر، پوده و دل، سیه یافتند چنین چند کس دیدهام کز شراب فرورفت ناگه خراب و یباب