حول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حول . [ ح َ ] (ع اِ) سنة. عام . سال . ج، احوال، حوول (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)، حول، بضم حاء. ◄ توانایی .(از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قوه و قدرت بر تصرف . ◄ حذاقت و تیزبینی . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ حیله . (منتهی الارب ). ◄ بازگشت . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ جنبش . (مهذب الاسماء): گویند: لاحول، جنبش نیست . (مهذب الاسماء). ◄ حرکت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): لا حول و لا قوة الا باﷲ؛ ای لا حرکة و لا قوة الا بمشیةاﷲ. (اقرب الموارد). ◄ پیرامون . (منتهی الارب ). جهان محیط به چیزی و گاهی گویند: حَولَیه . (اقرب الموارد). گرد. پیرامن . دور. ♦ حول قطبی ؛ آنچه بر اطراف قطب است : کواکب حول قطبی . نواحی حول قطبی . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (مص ) تمام و کامل شدن سال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). حال الحول . (منتهی الارب ). ◄ گذشتن سال بر چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): حال علیه الحول حولا و حُوولاً. ◄ گذشتن بر سرای سالها یا یک سال . (منتهی الارب ). ◄ بجای دیگر گشتن .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد): حال الی مکان آخر حولاو حوولا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ تحول از حالی بحال دیگر. (اقرب الموارد). گشتن از حالی بحالی . (ترجمان جرجانی ). ◄ دگرگون شدن از حالت استواء به اعوجاج . (اقرب الموارد). ◄ برگشتن گونه ٔ روی و سیاه گردیدن . (منتهی الارب ). ◄ جنبیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ بازگردیدن . (غیاث ). ◄ برگشتن کمان از حالت اول و کژ گردیدن . ◄ برگشتن از عهد. ◄ برجستن بر پشت ستور و برنشستن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ یک ساله شدن کودک . ◄ حایل شدن میان دو چیز.(منتهی الارب ). جدا کردن . (ترجمان جرجانی ). جدایی افکندن . (تاج المصادر بیهقی ).
حول . [ ح َ وَ ] (ع اِ) حایل میان دو چیز. (منتهی الارب ). ◄ (مص ) احول شدن چشم . (منتهی الارب ). کج بین شدن . (غیاث ). لوچ شدن . دوبین شدن . ◄ بودن سپیدی در دنباله چشم و سیاهی در کنج آن یا بودن چشم برابر بینی یا بودن سیاهه سوی دنباله یا بودن چشم بطوری که گویا می بیند بسوی ابرو یا مایل بودن سیاهه بسوی دنباله و فعل آن از باب سمع است . (منتهی الارب ). فهو احول و هی حولاء. ج، حول . (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) کژچشمی . کاجی . لوچی . دوبینی . احولی . (یادداشت مرحوم دهخدا). حول از عیوب طبیعی است . رجوع به صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٤ شود.
حول . [ ح َ وِ ] (ع ص ) رجل حول ؛ مرد که چشمش حولاء باشد. (منتهی الارب ). رجوع به حولاء شود.